لينك ثابت
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:6 توسط ..:: بچه ای که بزرگ شده است ::..
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:23 توسط ..:: بچه ای که بزرگ شده است ::..
سلام بچه هاااااااااااااااااااا
حالتون خوبه؟ ورزش می کنید؟ حرف بابا مامان رو گوش می کنید؟
به مادر بزرگا و بابابزرگا احترام میذارید؟ آفرین منم براتون قسمت دوم
داستان پهلوان پنبه رو اوردم گوش کنید.........
قسمت دوم:
در حالي كه هي زير لب مي گفت: با يك مشتم، چند تا
را كشتم، دراز كشيد و خوابش برد. دست بر قضا حاكم و
سربازهاي او كه از آنجا مي گذشتند او را ديدند. حاكم با
تعجب به هيكل بزرگ حسني نگاه كرد و گفت: اين ديگر
كيست؟ غول است يا آدميزاد؟ بعد به سربازهاي خود
دستور داد كه بروند سراغ حسني و بيدارش كنند. سربازان
حاكم با ترس و لرز جلو رفتند و حسني را بيدار كردند.
حسني تا چشمش به آنها افتاد، گفت: با يك مشتم
چند تا را كشتم! سربازها حسني را پيش حاكم بردند، حاكم پرسيد:
تو كي هستي؟ ديوي يا آدميزاد؟ حسني جواب داد:
من حسني ام خيلي هم گرسنه ام! حاكم گفت: براي او غذا بياوريد.
سربازها گوشت گوساله را كباب كردند و به حسني دادند.
حسني توي يك چشم به هم زدن كباب ها را خورد.
حاكم و سربازهاي او نزديك بود از تعجب شاخ در بياورند.
حسني خميازه اي كشيد و گفت: خسته ام، مي خواهم بخوابم
بعد همان جا دراز كشيد و خوابيد.
حاكم با خودش گفت: اين همان كسي است كه دنبالش مي گشتم،
بعد حسني را بيدار كرد و گفت: آهاي پهلوان! اگر دلت مي خواهد
براي خواب يك جاي گرم و نرم، براي خوردن يك عالمه غذاي
خوشمزه گيرت بيايد، بيا به قصر من آنجا هر چيزي كه لازم داشته
باشي، برايت حاضر و آماده مي شود.
حسني قبول كرد، بعد همگي به طرف قصر راه افتادند.
همين طور كه مي رفتند، حاكم رو به حسني كرد و گفت:
پهلوان، واقعاً كه عجب زور بازوئي داري! تا حالا كسي را نديده ام
كه بتواند با يك مشت چند نفر را بكشد!
حسني با تعجب حاكم را نگاه مي كرد و چيزي نگفت،
يعني كشتن چند تا پشه اين قدر مهم بود؟! خلاصه،
رفتند و رفتند تا به قصر رسيدند حاكم دستور داد حسني را ببرند
به حمام و لباس هاي نو تن او كنند. بعد هم او را فرمانده سپاه خود كرد.
از آن روز به بعد، حسني توي قصر ماند.
پایان قسمت دوم (تا قسمت بعدی خدا نگهدار بچه های گل)
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:51 توسط ..:: بچه ای که بزرگ شده است ::..
سلام به همه بچه هاي خوب
بچه هايي كه به حرف بابا و مامانشون
گوش ميدن و به اونا احترام ميذارن
بچه هايي كه پدر بزرگ و مادر بزرگشون رو
دوست دارن
خلاصه تموم بچه هاي خوب خوب خوب
بچه ها امروز چند تا عكس براتون دارم
چند تا عكس خوشگل ببينيم ؟


سلام بچه ها سلام
اهای بچه ها سلام ما اومدیم
با قسمت اول داستان پهلوان پنبه:
يكي بود يكي نبود پيرزني بود كه از دار دنيا فقط يك پسر داشت.
اسم اين پسر حسني بود، پيرزن پسر خود را خيلي دوست
داشت، اما افسوس كه حسني تنبل و بي عار و پر خور و بي كار بود!
حسني آنقدر خورده بود كه مثل يك غول شده بود، به خاطرهمين
هم «پهلوان پنبه» صدايش مي كردند. پهلوان پنبه صبح تا شب
مي خورد و مي خوابيد، دست به سياه و سفيد هم نمي زد.
پيرزن هر چه نصيحتش مي كرد فايده نداشت كه نداشت، بالاخره
پيرزن از تنبلي و پرخوري حسني جانش به لب آمد.
يك روز كه حسني از خانه بيرون رفت، پيرزن در را بست و ديگر
به خانه راهش نداد. حسني گريه و زاري و التماس كرد،
ولي پيرزن در را باز نكرد كه نكرد.
حسني مجبور شد سر خود را پائين بيندازد و راه بيفتد و برود.
رفت و رفت تا به يك درخت رسيد زير درخت نشست از زور
خستگي، چشم هاي خود را بست و خوابيد، توي خواب يك
سفره پر از غذا را ديد.
حسني خواب بود كه چند تا پشه، نيشش زدند. حسني از خواب پريد
هوا گرم بود و پشه ها هم ول كن نبودند. وزوزكنان از اين طرف به
آن طرف مي پريدند، روي سر و صورت حسني مي نشستند
و او را مي گزيدند. بالاخره حسني عصباني شد و با يك ضربه جانانه،
چند تا از آنها را پخش زمين كرد. آن وقت به پشه ها كه بعضي
كشته و بعضي نيمه جان روي زمين ولو شده بودند نگاه كرد،
بعد با خوشحالي از جا پريد و با خودش گفت: عجب! پس من
اين قدر قوي بودم و نمي دانستم ببين چه كار كردم! يك مشت زدم
و چند تايشان را كشتم! عجب زور و بازوئي دارم من! بيخود نيست
كه به من مي گويند پهلوان! .....
پایان قسمت اول (تا قسمت بعدی خداحافظ)
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:55 توسط ..:: بچه ای که بزرگ شده است ::..